تبليغاتX
شيداترين شيدا

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم

و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم

تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....

شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند

آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند

 گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده

و چه زیباست رویای با توبودن......."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:40  توسط شیدا | 

 

ای که بر لبهای ما طرح تبسم می شوی

    دعوت ما بوده ای  ,  مهمان  مردم  می شوی  

 

حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات

باشد، قبول...لااقل این نکته را بدان:

آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم

در سینه می تپید،

  دلم بود...

   نا مهربان..

 

 

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:34  توسط شیدا | 

هیچ وقت دلت نگیره... منتظرت می مونم...

بخون اما به دل نازکت نگیر...

تو می آیی.یقین دارم كه می آیی...

 زمانی كه مرا دربستر سردی میان خاك بگذارند

تو می آیی یقین دارم كه می آیی

.پشیمان هم......

دو دستت التماس آمیز،می آید بسوی من

ولی پر میشود از هیچ،دستی دست گرمت را نمی گیرد.....

صدایت درگلوبشكسته وآلوده باگریه

به فریادی مرا با نام میخوانی و میگویی كه؛

 همه فریاد خشمت را،به جرم بی وفایی ها،دورنگی ها،جداییها،بروی صورتم بشكن......

سرم بشكن،دلم را زیر پا له كن،ولی بر گرد!

مروای مهربان بی من،كه من دور از تو تنهایم....!

ولی چشمان پر مهری،دگر برچهره ی مهتاب مانندت نمی ماند...........!

لبانی گرم با شوری جنون آمیز،نامت را نمی خواند........!

 دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سكندر نیست

 كه سر بروی آن بگذاری و درد درون گویی...........!

دو دست كوچكش،با پنجه هایی نرم و لغزنده

میان زلفهای تو بازی نمی گیرد،پریشانش نمیسازد.....!

 هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد.زن كوچك چه خاموشست.........!

 تو می آیی، زمانی كه نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد

 هراسان،هر كجا،هر گوشه ای، برق نگاهت را نمی پاید

 مبادا كه نگاهت بر نگاه دیگری افتد................!

 محالست این كه بتوانی مرا دیگر بگریانی

برنجانی

 ولی افسوس آن پیكر كه چون نیلوفری افتاده بر خاك است

 دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد

 به دیوار بلند پیكرگرمت نمی پیچد

 جدا از تكیه گاهش در پناه خاك می ماند ودر آغوش سرد گور می پوسد

و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش نرم می لغزد

 جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد

 پریشانش نمی سازد

دلی آنجا نمی بازد تو با عشق و محبت باز میایی

 آن گرما به جانم در نمی گیردی نمی بخشد

 اگر صدها هزاران بوسه ازپا تا سرم ریزی؛

دگر مستی نمی بخشد یقین دارم كه می آیی

بیا ؛ تا آخرین دم هم قدم های تو بالای سرم باشد

 نگاهت غرق دراشك پشیمانی بروی پیكرم باشد....

دلت را جا گذاری شاید آنجا؛ تا كه سنگ بسترم باشد

محالست این كه بتوانی مرا دیگر بگریانی،برنجانی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:2  توسط شیدا | 

خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شيو ببيني كه ديگه دوسش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون كسي كه جونتو براش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلبو ، طعم تلخ بزي حرفا
خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه ي اون شب ، چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته اون كسي كه گفت واسه چشات ميميره
بره و ديگه سراغي از تو و نگات نگيره
خيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلايي
كاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:3  توسط شیدا | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 18:52  توسط شیدا | 

عشق من منو صدا كن ، منو از خودم رها كن

     تو اتاق مرده ي دل ، آتشي تازه به پا كن ، تو منو از نو بنا كن

عشق من منو صدا كن ، قصه مو بي انتها كن

       روبروت آينه بگذار ، ابديتي بنا كن  ، عشق من منو صدا كن

قصه ي نگفته ام من ، تو بيا روايتم كن

عشق من مرمتم كن ، از عذابم راحتم كن ، عشق من منو صدا كن

    اي صداي تو نهايت  ، راهي رهايتم كن


+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 19:4  توسط شیدا | 
 
مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
 مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه
مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو مهتابي كنه
مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني
مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن
بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرابخونن

دوست دارم دیوونه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:27  توسط شیدا | 

 

عشق هديه ايست جاوداني

 

و من چه عاجزانه افقهاي طلايي نگاهت را

 

با هزاران تمنا جستجو مي كنم

 

و قصه تنهايي را در آسمان آبي نگاهت در ميان مي گذارم

 

نسيم اشكي كه در نگاهت موج مي زند

 

باراني از عشق بود براي باغ روياهايم

 

و دلم چه بي قرار براي نگاه عاشقت مي تپد

 

در دل شبهاي تاريك وجودم

 

به جستجوي روشنايي وجودت مي گردم

 

به آفتاب گرداني مي مانم

 

كه هر صبح به اميد آفتاب وجود تو سر از خواب بر مي دارم

 

و خوب مي دانم گلبرگهاي نازك وجودم را

 

باد سرد خزان در هم فرو مي ريزد

 

و جوانه نا شكفته اميدم به دور از تو مي خشكند

 

اما با اين اصاف مي دانم

 

قلبم كوچكتر از آني است كه ظرفيت خوبي هاي تو را داشته باشد

 

اما در سكوت پر از فرياد خود مي گريم و مي گويم

 

با همين قلب كوچك و به وسعت تمام خوبي ها و سادگي هايت

 

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 18:56  توسط شیدا | 

قرار نبود...


برای همه آنهایی که بی تقصیرند


قرار نبود آن وقتهای تو جایشان را


با این وقت های من عوض کنند


قرار نبود عشق هم مثل خوشبختی،بوسه و عیدی


اولش قشنگ باشد


قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم


قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد


قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند


قرار نبود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند


قرار نبود کسی دیر کند


قرار نبود دیوانه ای برای شکست دیوانگی طلب زنجیر کند


قرار نبود انتخابمان بین آسمان فردا و تردید زمین گیر کند


قرار نبود هر کس سرش گرم شد دل را هم سر گرم کند


غافل از آنکه دیگری با سردی او و گرمی او


با گرمای دیگری از هر چه گرمی است دلسرد شود


قرار نبود هر چه قرار نیست باشد


قرار تنها بر بی قراری بود برای برقراری


گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از گناه تو باشد


اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش


بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد


فقط یک چیز مهم است که باید به یاد همه بماند


اگز اتفاقی که نباید بیفتد،افتاد


نتها برایت می نویسم خودت خواستی تقصیر من نبود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:4  توسط شیدا | 

قلبم يخ كرده....

مغزم غفل كرده....

چيزي كه دلم بخواد و در موردش بنويسم گم شده

از عشق بگم ....

از انتظار....

از درد جدايي....

از نارفيقي....

از بي وفايي....

نمي دونم

نمي دونم

هيچ كدوم از اينا آرومم نمي كنه

ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره

اصلا چه فايده اي داشت اين نوشته ها و گفتن ها

اين همه از عشق و دوستي نوشتم ، چي شد

به كجا رسيدم....

اوني كه بايد مي فهميد ، نفهميد

اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت ، نگرفت

ديگه به هيچي اعتماد ندارم

تمام كتابهاي شعرمو زيرو رو كردم

هيچ كدومش نمي تونند حال دلمو بگه

تمام باورمو ازم گرفت....

وقتي صفحه هاي تقويم رو ورق مي زنم....

وقتي بارون مياد....

وقتي برف مياد....

وقتي ساعت 8 صبح ميشه....

وقتي تمام خاطره ها مثل فيلم جولو چشام به حركت در مياد

چقدر عذاب آور كه ....

بخواهي براي كسي يار باشي

همدم باشي

از همه مهم تر

رفيق باشي

اما اون به جاي همه ي اينا

تورو بشكنه ، خوردت كنه

دیگه چي برات ميمونه كه بخواهي از اون بنويسي

دلم ميخواد برم....

 برم يه سفر دورو دراز....

جايي كه ديگه هيچ كسي دلمو نشكونه

ديگه به قلبم ، احساسم و باورم بازي نكنه

جايي كه آدم هاش معرفت داشته باشند

جايي كه قدر همو بدونند

به نا كجا آباد....   

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:44  توسط شیدا | 

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشقو امید
همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:48  توسط شیدا | 

چقدر دل نگران ايستاده اي ماه من

هميشه تلخ وگران ايستاده اي ماه من

تو هم شبيه مني، از تبار ققنوسي

هزار شعله به جان ايستاده اي ماه من

ميان چشم تو غرقند رودهاي جهان

سكوتِ در فوران ايستاده اي ماه من

به سرو قامت تو دل سپرده شاعر مست

فقط تويي كه چنان ايستاده اي ماه من

سخن زهجرت و پاييز مگو بهار دلم

بمان،هميشه بمان،ايستاده اي ماه من

"برای فراموشی دل نگرانی هایت"

 

 

به كنجی می خزم آرام و خاموش...

 

افسوس مي خورم كه چرا دريچه ی کودکیم با تو پیوند نخورد...

 

به تو می اندیشم...

 

به تو که برایم همه کسی!

 

 

با من بمان ای ماندنی ترین عشق...

 

تا به ابد ، تا به انتهای رؤيا ها...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:2  توسط شیدا | 

 

سلام.

این آخرین پست که می نویسم.دیگه نمی خوام بنویسم.واسه همیشه از این وبلاگ میرم.

از همتون ممنونم.سعی می کنم بهتون سر بزنم.هر وقت آپ کردید به آی دی من آف بذارید

و منو خبر کنید.آی دی من:

Nobody17055

 حتما خبرم کنید.دوستتون دارم.

 

از روزگار دلم گرفته.

                           از این تکرار دلم گرفته.

                                                                    دلم می خواد گریه کنم.

                                                                                          بارون ببار٬ دلم گرفته

 

 

 

 

بودم و کسی پاس نمی داشت که هستم

                                                          باشد که نباشم و بدانند که بودم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:44  توسط شیدا | 

 

You are a special Valentine
With a heart so full of love


Each memory and thought we share


Was sanctioned by God above


We will keep this love together


Every friendship along the way

May it continue with joy and laughter

On this special Valentine's Day

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 10:1  توسط شیدا | 

 

نخون برام آواز تلخ رفتن

سخته برام ازعشق تو گذشتن

بی تو مثل چکاوکی غریبم

که بالشو با تیرغم شکستن

بغض گریه تو گلوم

زنجیرغصه به پام

تو منو تنها نذار

بوی غم داره صدام

دیگه شعرعاشقونه بی تو واسه کی بخونم

توی این ایل پریشون به امید کی بمونم

دست نیازمو بگیر که خسته شد بی تو بودن برام عذاب

صدای سازمو بشنو که می خونه بی تو شادی برام سرابه

بغض گریه تو گلوم

زنجیر غصه به پام

تو منو تنها نذار

بوی غم داره صدام

 

خیلی سخته توی آلونک تنهایی نشستن

با دلی لبریز فریاد ، لب صد شکوه رو بستن

تموم حرفا رو من ، نمی شه با تو بگم

ولی سربسته بدون ، که می شم طعمه ی غم

بغض گریه تو گلوم

زنجیر غصه به پام

تو منو تنها نذار

بوی غم داره صدام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:44  توسط شیدا | 

از زندگی و این همه تکرار خسته ام .

از های و هوی کوچه وبازار خسته ام.

دلگیرم از ستاره و آزرده زماه

امشب دگر زهر کوچه و هر کار خسته ام.

بیزارم از خموشی تقویم روی میز و

دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام.

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بیمار خسته ام.

تنها و دلگرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:47  توسط شیدا | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:34  توسط شیدا | 

وقتي برگي رو زمين مي افته

حس ميکنم گريه ي بي صداشو

حس ميکنم چي ميگذره تو قلبش

وقتي ميبينه مرگ لحظه هاشو

آخه من هم يه برگ خشک و زردم

که بي صدا يه عمره گريه کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:29  توسط شیدا | 

 

قسمت نشد ببینمت ،خدانگهداری کنم
فرصت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برات
اگه یه وقت بگی نرو
رفتن پر از درده برام
گفتم صداتو نشنوم
ندیده از پیشت برم
پشت سرم زاری نکن
چی کار کنم مسافرم...

من میرم ولی باز ،تو بدون همیشه
یاد تو از خاطر من، فراموش نمیشه
گل من خوب می دونی،
بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی می میرم....

نامه رو تا تهش بخون
گریه نکن طاقت بیار
نامه رو خط خطی نکن
دو جمله رو هم دووم بیار
باور نکن یه بی وفام
نامه میذارم و میرم
نه ،
قسمت زندگی اینه
به کی بگم مسافرم...

سهم من از تو دوری
تو لحظه های بی کسیم
قشنگی قسمت ماست
که ما به هم نمی رسیم.......

من میرم ولی باز ،تو بدون همیشه
یاد تو از خاطر من، فراموش نمیشه
گل من خوب می دونی،
بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی می میرم....

همیشه زنده می مونه با یاد تو ترانه هام
منو ببخش اگه بازم ، اشکام چکید رو نامه هام
دیگه تموم شد فرصت ، خاطره هام پیشت باشه
تموم خاطرات خوش ، خدانگهدارت باشه........

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:21  توسط شیدا | 

I love hate and I hate love

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:58  توسط شیدا | 

 

آه

 

         چه احساسات قشنگی

 

                 به سادگی یک برگ خشک پاییزی

 

                        زیر پاهایی سنگین و بی احساس

 

                                                           له شد...

 

                               و من ماندم و حسرتی جاوید

 

                                       که چه بی گدار به آب زده بودم

  

                                             که چه بی حساب دل باخته بودم.....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 18:7  توسط شیدا | 

ثانیه ها! و چقدر زود میگذرند!

خاطرات مکتوبم٬نوشته های لحظات تنهاییم٬ را بعد از مدتها خواندم.صندوق خاطرات گذشته چقدر قدیمی شده بود.

نوشته ها اینطور میگفتند:ازهم گذشتیم٬دلتنگ شدیم٬تنها شدیم..

بین نوشته ها نامه ایی بود:وانگه تنها شوی ٬دستان خود را بالا گیری و به آستان حضرت دوست آرام شروع بگریستن کنی..خدایا تنها تورا دارم..مرا تنها مگذار.

ونوشته ایی اینچنین:

میخواهم برای خودم دعا کنم٬٬نکنه زمانی دل بشکنم!نکنه زمانی مغرور شوم!نکنه زمانی درک نکنم!نکنه زمانی دیگر انسان نباشم!

بیشتر پیام های تبریک تو هر مناسبتی رو یادداشت کرده بودم و حالا که مرور میکنم میبینم که چقدر خوشبختم که برای خیلیا مهم هستم.

یک نوشته ایی آشنا در صفحات تردید و اندوه :یه روزی٬یه جایی٬یه جوری٬یه کسی٬یه چیزی...صبر داشته باش.چقدر تسکین دهنده!

و..و..و... نوشته هایی دیگر٬از برای دلخستگی٬شادی٬موفقیت٬شکست وامیدی که هیچوقت ریشه اش خشک نخواهد شد.

روح من...                

خسته اما مفتون

دلشکسته محجوب

بازخواهد زیست

مملو از عطر خدا خواهد زیست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 17:47  توسط شیدا | 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 17:58  توسط شیدا | 

 

برگ ها

را

 

با چشمانم

 

به كفش هايت

 

دوختم

 

تا

 

 وقتي مي آيي

 

با

 

خش خش پاييزي اش

 

جشن بگيرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:23  توسط شیدا | 

  چه تنهایی شلوغی است تنهایی من!

     آن زمان که اطرافت پر است از دوستان خوش سخن و رنگین پوست

     که از رنگین بودن آنها به تنگ آمدی و در حسرت یک رنگ بودنشان سینه ات مالامال غم است!

کاش ﻣﻰ‎‎‌‍فهمیدند که : "قالی از صد رنگ بودنش زیر پا افتاده است"

کاش ﻣﻰدانستند باید دوست بود تا اینکه از دوستی سخن گفت.

کاش معنی این پیمان مقدس را ﻣﻰدانستند.

و من اکنون ﻣﻰفهمم که چرا درد را باید با چاه گفت!

           

      و این روزی است که در ازدحام تنهایی خود غرق ﻣﻰشوم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:8  توسط شیدا | 

 

                    ... خواستم سلام کنم ولی سلام ، بی یاد حضورت ، معنا نداشت

           خواستم بگویم که در دلم خانه کرده ای ولی دلی برایم نمانده بود که تقدیمت کنم

      خواستم با چشمانم با تو سخن بگویم ولی او هم مثل شبهای ستاره ، خیس عشق ، شد

       خواستم دستانت را کودکانه بگیرم ولی تو دستت را به غرور دادی و حس دستانم را کشتی

     خواستم از خواستنی ها برای تو که خواستنی ترین بودی بگذرم ولی نمی دانستم که تو هم

               می گذری سرد و خاموش از کوچه های دلم که تنها خواسته اش تو بودی

    و در آخر خواستم خداحافظی کنم ولی تو حتی صدای وداع لحظه ها را نشنیدی و بی خبر رفتی

         و بعد از رفتنت خواستم خواستنی ترین خواسته هایت را برآورده کنم و بی صدا بمیرم

                                  ولی حیف که مرگ هم مثل تو من را نمی خواهد...  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:52  توسط شیدا | 

                                              مثل هرشب از كنار پنجره

                                           و من تنها شدم مثل غريبه در خودم

                                               در هجوم بي كسي ها

                                               در حصار خستگي ها

                                      منزجر از باد وحشي شب و آوار غم

                                           آينه را در هم شكستم بازم

                                          خسته از دار و ندار زندگي

                                           چشم به ديوار اتاق

                               پيش رو آينه و شمعدان قديمي و كبود

                                         روي طاقچه آنطرف

                            ساعت كهنه و خاك خورده پنجاه سال پيش

                                       لحظه ها دلگير است

                                        نفسم مي گيرد

                          موج فرياد در اتاق خالي از حجم و صدا مي پيچد

                                      باد وحشي ناگهان

                                   پنجره ها را در هم مي كوبد

                                 قلب ساعت بي صدا مي ايستد

                            لحظه ها آهسته در قلب زمان مي ميرند

                                 شعرهايم در هوا پر مي زنند

                                باد آنها را در فضا گم مي كند

                        لحظه ايي مي گذرد - به خودم مي آيم - ولي انگار دير است

                                 متحير لب پنجره باز مي نشينم

                       پر پر شعرهاي خود را توي باد مي نگرم شعرهايم را باد برد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:22  توسط شیدا | 

به کدامین گناه ! آری ای یار به کدامین گناه مهر دلی تبدیل به کینه شد . به کدامین گناه شادی چشم تبدیل به اشک شد . به کدامین گناه ، ای یار ! انتقام جای دوستی شد . به کدامین گناه کلام در دهان حبس شد . به کدامین گناه ای همدم ، سینه پر از غم شد . به کدامین گناه ، پاها از رفتن سست شد . آری به راستی به کدامین گناه . گناه به گردن که بیاندازیم . گناه ...، گناه...، یا شاید هیچ !! این دوری است برای آمدن و می آید و می رود و ما را قدرتی برای مانع شدن نیست .

به کدامین گناه در مسلخ عشق پای کوفتن.........برای انتظار یار چشم بدر دوختن

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:5  توسط شیدا | 

هميشه براي کسي بخند که واسه تو شاد مي شه

 

 براي کسي گريه کن که واسه ناراحتي تو اشک مي ريزه

 

 و عاشق کسي باش که مي دوني دوستت داره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:22  توسط شیدا | 

 وقتي نيستي همه فكر ميكنن هستي                                                                

 

                      وقتيم هستي همه فكر ميكنن نيستي                                                                       

 

                              هنوز نميدونم هستم يا نيستم  !؟                          

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:43  توسط شیدا |