تبليغاتX
شيداترين شيدا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 21:57  توسط شیدا | 

 

 

 

اي خورشيد ،

 

بر دم دروازه ي مغرب ايستاده اي چه كني ؟

 

چشم انتظار كيستي ؟

 

غروب كن !

 

بگذار شب بيايد .

 

بگذار جامه ي سياهش را بر چهره ي كائنات افكند .

 

بگذار شب بر سرم باز خيمه زند !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 17:57  توسط شیدا | 

من می دانم؛

می دانم روزی از کوچه دلتنگی هايم گذر خواهی کرد.

من آن روز٬ کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا؛

بوی خوش آمدن يار همه را با خبر کند؛

و به انتظار ديرينه ی من پايان دهد.

من تو را٬ عشقت را٬ حتی دوست نداشتن هايت را٬ در سينه ام٬ در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:7  توسط شیدا |