تبليغاتX
شيداترين شيدا

 

یادت باشه...گاهی وقت ها مثلا آخر شب ها که می خوای بخوابی یه دل تنهایی هست

 که یکم اون ور تر می تپه برای تو......

یادت باشه فقط تو بودی که تونستی وارد قلبم بشی بدون اینکه قفلشو بشکنی...

یادت باشه من شب ها حتی تو رویا هام با تو حرف میزنم تویی که یادت و خیالت هم آرامش بخشه...

هیچ میدونی موقعی که یکم ازم دور میشی چقدر غصه دار میشم اون وقته که چشمم دنبال

چشای قشنگت میگرده که با هر نگاه کلی انرژی ازشون دریافت میکنم.. دستام دنبال دست های

مهربونت میگرده تا بدونه هستی...همیشه میمونی...خودت میدونی که این واژه ها نمیتونن

اون چیزی رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتی میخوام از تو بنویسم نه تنها واژه ها در مقابلت

کم میارن حتی به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظیم فرود میارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 13:12  توسط شیدا | 

 

۱۰ثانیه تا انتها، پایونی بی سر و صدا بی خبر از هر شب و روز، من و یه شمع نیمه سوز، یکی گذشت از   ثانیه 9 تای دیگه باقیه، ای کاش تو لحظه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه، اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که می گذشت، ای کاش تو این 1 ثانیه بی بودنش نمیگذشت،ساعت میگه 2 ثانیه، 8 تای دیگه باقی یه عمر نشستم منتظر کی میگه اینا بازیه، فقیر بودن جرم منه، عاشق بودن تنها گناه، یه عمری چشم به در بودم این و خرابم چشم به راه، ساعت بازم بهم میگه 3 ثانیه رفته دیگه خبر داری چه زود گذشت مونده فقط 7 ثانیه، هی با خودم گفتم میاد امیدت و ندی به باد داد میزدم پس کی میاد کسی جوابم و نداد، من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه ثانیه پشت سر هم رفتن تا 6 و 7 و 8 لحظه تو گوشام داد میزد 8 ثانیه ازت گذشت من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه هنوز نشستم منتظر چشم امیدم ساقی، آی ای خنک باد سحر واسش ببر تو این خبر بگو که من تا آخرین خیره بودن چشام به در، ثانیه 9 هم که رفت مونده فقط 1 ثانیه سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه، قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم منتظرت موندم یه وقت نگی که عاشق نبودم، ثانیه 10 گل یاس راحت شدم دیگه خلاص، آزاد شدم بیام پیشت بی واهمه چه بی هراس، قشنگترین ثانیه هام این 10 تا بود که زود گذشت، رویای شیرین بود و ناب چون با خیال تو گذشت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 16:32  توسط شیدا | 

 

قاصدک! هان چه خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی اما اما

گرد بام و در من بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه زدیار و دیاری - باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک! در دل من

همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصد تجربه های همه تلخ"

با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب.

قاصدک! هان ولی...آخر...ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام" آی! کجا رفتی؟ آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 11:5  توسط شیدا | 

 

باد پره های نازک و سفید قاصدک را در فضا می چرخاند و با خود می برد. قاصدک در آغوش باد, رها شده تا در دل آسمان بالا برود.

اما دست او, قاصدک را از دامن باد چید. قاصدک را در دستانش چرخاند ... نمی دانست چه پیامی را باید به او بسپارد.

آن روزها هر وقت قاصدکها را می دید, دنبالشان می کرد ... آن قدر که از نفس می افتاد. آنوقت رو به باد می ایستاد و قاصدک را برای او که دوستش داشت می فرستاد.
آن روزها تمام قاصدکهای دنیا هم برایش کم بودند.

قاصدک او را به یاد روزهای سرد پاییز می انداخت ... دویدن لابلای برگها, وجب کردن کوچه ی همیشگی و انتظار آمدن او ...

قاصدک او را به یاد روزی می انداخت که ساعتها زیر باران به هیجان نخستین دیدار سپری شده بود ... به یاد غروب و به یاد نگاهی لبریز از شور جوانی...

قاصدک او را به یاد خودش می انداخت ... یاد دفترهای شعرش که همه را پر می کرد از معنای عمیق عشق و از برگهای زرد پاییزی .... یاد دانه های سرخ انار در شبهای بلند یلدا و خوشحالی او برای اولین برف زمستانی!

بغض راه گلویش را گرفت. قاصدک را رها کرد. صدای هیاهوی کلاغها به گوش می رسید. سرخی آسمان گواه از غروبی زیبا می داد. اما او می دانست که هیچ رنگی, هیچ خاطره ای ,
هیچ نگاهی و هیچ قاصدکی او را به وجد نمی آورد.

غروب زیبا بود اما چشمهایش زیبایی را نمی خواستند ... وجودش تهی بود از احساس سبز شدن و ریشه زدن در زندگی.

خسته بود ... چشمهایش را بست .

قاصدکها در هوا به رقص درآمده بودند ... تعدادشان زیاد بود, به تعداد تمام کسانی که دوستشان داشت و به لطافت تمام شعر هایی که گفته بود.

اما بعد از آن روزها دیگر هیچ قاصدکی را برای پرواز دوست داشتن ها نیافت. چرا که این روزها معنای دوست داشتن دیگر در حجم لطیف یک قاصدک نمی گنجید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:1  توسط شیدا | 

سلام

یکی از ترانه های محسن چاوشی.تازه کشفش کردم!منو یاد عزیزی میندازه که امیدوارم هر جا هست همیشه شاد و سلامت باشه....شاعرش رو نمی شناسم.اگه می دونید کمکم کنید!

 

 

 

 

 

رفیق من سنگ صبور غمها

به دیدنم بیا که خیلی تنها

هیچکی نمی دونه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم،پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش.

 ***

اگر بیای،همون جوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هرکی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاج به نور خورشید

 

***

تنهای بی سنگ صبور...

تنهای بی سنگ صبور

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 16:21  توسط شیدا | 

 

بگذر از كوي ما
كن نظر سوي ما

به هر طرف ببين شروع
كنم
در پي من دوان

گشته پير و جوان

از اين جنون چه گفتو گو كنم


به
گريه ندامتم
ز انتظار بي پايه اي

چو مي كند ملامتم

ز جفاي تو همسايه
اي

چه گفت گو براي او كنم

بر اين بلا چگونه خو كنم


اي فرزانگان بر
ديوانگان
اين ملامت چرا كنيد

كم تماشاي ما كنيد

از من بگذريد

راه خود
رويد
عاشقان ما رها كنيد

كم تماشاي ما كنيد


مگر به شهر شما

قسم شما
را به خدا
جنون عاشقي تماشا دارد

بسوزد آن كه هست و حاشا دارد


من
عاشقم و گنه کار
آيا همه شما بي گناهيد

من گمرهم و بي قرار

آيا همه شما سر
به راهيد
آيا همه شما بي گناهيد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 15:44  توسط شیدا | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 9:49  توسط شیدا |