![]() |
![]() |
|
|
مثل هرشب از كنار پنجره و من تنها شدم مثل غريبه در خودم در هجوم بي كسي ها در حصار خستگي ها منزجر از باد وحشي شب و آوار غم آينه را در هم شكستم بازم خسته از دار و ندار زندگي چشم به ديوار اتاق پيش رو آينه و شمعدان قديمي و كبود روي طاقچه آنطرف ساعت كهنه و خاك خورده پنجاه سال پيش لحظه ها دلگير است نفسم مي گيرد موج فرياد در اتاق خالي از حجم و صدا مي پيچد باد وحشي ناگهان پنجره ها را در هم مي كوبد قلب ساعت بي صدا مي ايستد لحظه ها آهسته در قلب زمان مي ميرند شعرهايم در هوا پر مي زنند باد آنها را در فضا گم مي كند لحظه ايي مي گذرد - به خودم مي آيم - ولي انگار دير است متحير لب پنجره باز مي نشينم پر پر شعرهاي خود را توي باد مي نگرم شعرهايم را باد برد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:22 توسط شیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حیف اون قلب پاکم که دست تو سپردم
کاشکی که روز اول تو تنهایی می مردم |
| پیوندهای روزانه |
|
رهاترین رها // شیما جان آرشیو پیوندهای روزانه |
| دوستان عزیزم |
|
مرگ سكوت // ستاره جان مسافرغريب شبهاي نيلوفري//شايان جان حرفهاي دل فرشاد //فرشاد جان شيدا جون // lover |
|
RSS
|