![]() |
![]() |
|
|
... خواستم سلام کنم ولی سلام ، بی یاد حضورت ، معنا نداشت خواستم بگویم که در دلم خانه کرده ای ولی دلی برایم نمانده بود که تقدیمت کنم خواستم با چشمانم با تو سخن بگویم ولی او هم مثل شبهای ستاره ، خیس عشق ، شد خواستم دستانت را کودکانه بگیرم ولی تو دستت را به غرور دادی و حس دستانم را کشتی خواستم از خواستنی ها برای تو که خواستنی ترین بودی بگذرم ولی نمی دانستم که تو هم می گذری سرد و خاموش از کوچه های دلم که تنها خواسته اش تو بودی و در آخر خواستم خداحافظی کنم ولی تو حتی صدای وداع لحظه ها را نشنیدی و بی خبر رفتی و بعد از رفتنت خواستم خواستنی ترین خواسته هایت را برآورده کنم و بی صدا بمیرم ولی حیف که مرگ هم مثل تو من را نمی خواهد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:52 توسط شیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حیف اون قلب پاکم که دست تو سپردم
کاشکی که روز اول تو تنهایی می مردم |
| پیوندهای روزانه |
|
رهاترین رها // شیما جان آرشیو پیوندهای روزانه |
| دوستان عزیزم |
|
مرگ سكوت // ستاره جان مسافرغريب شبهاي نيلوفري//شايان جان حرفهاي دل فرشاد //فرشاد جان شيدا جون // lover |
|
RSS
|