تبليغاتX
شيداترين شيدا - خسته ام

قلبم يخ كرده....

مغزم غفل كرده....

چيزي كه دلم بخواد و در موردش بنويسم گم شده

از عشق بگم ....

از انتظار....

از درد جدايي....

از نارفيقي....

از بي وفايي....

نمي دونم

نمي دونم

هيچ كدوم از اينا آرومم نمي كنه

ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره

اصلا چه فايده اي داشت اين نوشته ها و گفتن ها

اين همه از عشق و دوستي نوشتم ، چي شد

به كجا رسيدم....

اوني كه بايد مي فهميد ، نفهميد

اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت ، نگرفت

ديگه به هيچي اعتماد ندارم

تمام كتابهاي شعرمو زيرو رو كردم

هيچ كدومش نمي تونند حال دلمو بگه

تمام باورمو ازم گرفت....

وقتي صفحه هاي تقويم رو ورق مي زنم....

وقتي بارون مياد....

وقتي برف مياد....

وقتي ساعت 8 صبح ميشه....

وقتي تمام خاطره ها مثل فيلم جولو چشام به حركت در مياد

چقدر عذاب آور كه ....

بخواهي براي كسي يار باشي

همدم باشي

از همه مهم تر

رفيق باشي

اما اون به جاي همه ي اينا

تورو بشكنه ، خوردت كنه

دیگه چي برات ميمونه كه بخواهي از اون بنويسي

دلم ميخواد برم....

 برم يه سفر دورو دراز....

جايي كه ديگه هيچ كسي دلمو نشكونه

ديگه به قلبم ، احساسم و باورم بازي نكنه

جايي كه آدم هاش معرفت داشته باشند

جايي كه قدر همو بدونند

به نا كجا آباد....   

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:44  توسط شیدا |