تبليغاتX
شيداترين شيدا - سلام از ته جونم...

هیچ وقت دلت نگیره... منتظرت می مونم...

بخون اما به دل نازکت نگیر...

تو می آیی.یقین دارم كه می آیی...

 زمانی كه مرا دربستر سردی میان خاك بگذارند

تو می آیی یقین دارم كه می آیی

.پشیمان هم......

دو دستت التماس آمیز،می آید بسوی من

ولی پر میشود از هیچ،دستی دست گرمت را نمی گیرد.....

صدایت درگلوبشكسته وآلوده باگریه

به فریادی مرا با نام میخوانی و میگویی كه؛

 همه فریاد خشمت را،به جرم بی وفایی ها،دورنگی ها،جداییها،بروی صورتم بشكن......

سرم بشكن،دلم را زیر پا له كن،ولی بر گرد!

مروای مهربان بی من،كه من دور از تو تنهایم....!

ولی چشمان پر مهری،دگر برچهره ی مهتاب مانندت نمی ماند...........!

لبانی گرم با شوری جنون آمیز،نامت را نمی خواند........!

 دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سكندر نیست

 كه سر بروی آن بگذاری و درد درون گویی...........!

دو دست كوچكش،با پنجه هایی نرم و لغزنده

میان زلفهای تو بازی نمی گیرد،پریشانش نمیسازد.....!

 هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد.زن كوچك چه خاموشست.........!

 تو می آیی، زمانی كه نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد

 هراسان،هر كجا،هر گوشه ای، برق نگاهت را نمی پاید

 مبادا كه نگاهت بر نگاه دیگری افتد................!

 محالست این كه بتوانی مرا دیگر بگریانی

برنجانی

 ولی افسوس آن پیكر كه چون نیلوفری افتاده بر خاك است

 دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد

 به دیوار بلند پیكرگرمت نمی پیچد

 جدا از تكیه گاهش در پناه خاك می ماند ودر آغوش سرد گور می پوسد

و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش نرم می لغزد

 جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد

 پریشانش نمی سازد

دلی آنجا نمی بازد تو با عشق و محبت باز میایی

 آن گرما به جانم در نمی گیردی نمی بخشد

 اگر صدها هزاران بوسه ازپا تا سرم ریزی؛

دگر مستی نمی بخشد یقین دارم كه می آیی

بیا ؛ تا آخرین دم هم قدم های تو بالای سرم باشد

 نگاهت غرق دراشك پشیمانی بروی پیكرم باشد....

دلت را جا گذاری شاید آنجا؛ تا كه سنگ بسترم باشد

محالست این كه بتوانی مرا دیگر بگریانی،برنجانی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:2  توسط شیدا |